زشهرت عزم سفر دارم ..زکویت قصد گذر دارم ..
امروز اخرین امتحان پایان ترم گروه ریاضی کاربردی و محض ۸۸دانشگاه نیشابوره ..
عده ای دیروز عزم رفتن کردند و با خدا حافظی یا بی خدا حافظی ترکمان کردند ..
عده ای ماندند..
مثل همیشه ..
به پاس بودن انهایی مینویسم که تا اخرین لحظه ماندند تا مفهوم مهربانی بیاموزند ..
چهار سال گذشت ..
شادی هامان بی کران بود..و شکر که غم هایمان کراندار...
عده ای در زخم ها نمک بودند و عده ی کثیری مرهم ..
به پاس مرهم بودنشان مینویسم..
مینویسم تا یادتان نرود روزی آمدیم که اینجا ریاضی نو پا بود ..
قدم به قدم با ما بزرگ شد..
جایی گروهی ازارمان دادند..طعنه ها شنیدیم ..نامهربانی ها دیدیم..
گاهی سکوت کردیم و گاهی خشمگین شدیم ..
اما مقاومت کردیم ..
دکتر محمدی ..دکتر انجیدنی..دکتر افخمی ..اقای شیرازیان..و در اخر دکتر حسینی عزیز
لحظه های ناب و شیرین علممان با شما بود ..
امید که روزی مهربانی هایتان را اگر چه ناچیز و اگر چه ناتوانیم اندکی جبران کنیم ..
نامهربانی هایمان زیاد بود..
ناخواسته گاهی ازارتان دادیم..شیطنتی کودکانه بیشتر نبود ..بزرگواریتان همیشه شرمنده مان میکرد...
چون همیشه بر ما ببخشایید ..
و در اخر..
دیگه حلالمون کنید![]()