کفش هایم کو؟؟؟

چه كسي بود صدازد :سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا باتن برگ.

مادرم در خواب است

و منوچهروپروانه،وشايد همه ي مردم شهر.

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد.

ونسيمي خنك خواب مرا ازحاشيه ي سبز پتو مي روبد.


بوي هجرت مي آيد.

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

صبح خواهد شد وبه اين كاسه ي آب آسمان هجرت خواهد كرد.


بايد امشب بروم.


من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم

هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد

هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت

من به اندازه ي يك ابر دلم مي گيرد

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من

جادارد،بردارم وبه سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست.

روبه ان وسعت بي واژه كه همواره مرا ميخواند.

يك نفر باز صدا زد:سهراب؟

كفش هايم كو؟



 

امتحانات فردا تموم میشه منم که دارم میرم وواسه ی یه مدتی نیشابوررو ترک می کنم.

فعلا خداحافظ شاید تا دوهفته دیگه این اخرین پست باشه!!!!!!!!!