قاصد امد گفتمش ان یار سیمین برچه گفت
گفت با هجرم بسازد گفتمش دیگر چه گفت
گفت دیگر پا زحد خویش نگذارد برون
گفتمش جمع است از پاخاطرم از سر چه گفت
گفت سر رابایدش از خاک ره کمتر شمرد
گفتمش کمتر شمردم زین تن لاغر چه گفت
گفت جسم لاغرش را ازغضب خواهیم سوخت
گفتمش من سوختم درباب خاکستر چه گفت
گفت خاکستر چوگردد خواهمش برباد داد
گفمش برباد رفتم درصف محشر چه گفت
گفت درمحشر به یکدم زنده اش خواهیم کرد
گفتمش من زنده گردیدم زخیر وشر چه گفت
گفت خیرو شر نباشد عاشقان را درحساب
گفتمش چون عاقبت این است زین خوشتر چه گفت
گفت با ما برلب کوثر نشیند عاقبت گفتمش دیگر بگو
گفتا مگو دیگر چه گفت.
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 10:28 AM توسط حسن لگزیان
|